شوهرمو دوست ندارم هیچ حسی بهش ندارم چکار کنم؟

تاریخ آخرین بروزرسانی :

اشتراک گذاری

Share on facebook
فیسبوک
Share on telegram
تلگرام
Share on twitter
توییتر
Share on whatsapp
واتساپ

در کدام زمینه می‌تونیم کمکتون کنیم؟

رزرو نوبت مشاوره

مشاوره روانشناسی برای

ایرانیان خارج از کشور

مشاوره

02122024728
رزرو نوبت

ما را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید

عضویت در خبرنامه

شوهرمو دوست ندارم هیچ حسی بهش ندارم چکار کنم؟

گاهی پیش می آید از زبان افراد متاهلی که مدتی که از زندگی مشترکشان میگذرد میشنویم که “دیگر همسرم را دوست ندارم” یا “شوهرم مرد بسیار خوبی است، ولی من هیچ حس علاقه ای نسبت به او ندارم”. سوالی که معمولا در این شرایط مطرح میشود این است که زنی که زندگی مشترک و شوهرش را به هر دلیل دوست ندارد، باید چه کند؟ آیا طلاق و جدایی تنها راهکار در این شرایط است؟ یا اینکه راهکارهایی برای علاقه مند شدن به فردی که دوستش نداریم و برقراری یک زندگی عاشقانه با او وجود دارد؟ همیار عشق در این مقاله بیان میکند وقتی همسرتان را دوست ندارید چه باید بکنید.

دوستش ندارم، باید طلاق بگیرم؟

اگر حس میکنید شوهرتان را دوست ندارید، شاید اولین و مهمترین سوالی که لازم است پرسیده شود این باشد دلیل بی علاقگی شما نسبت به او چیست. در این مورد خوب فکر کنید و سوالات زیر را صادقانه پاسخ دهید:

  • چرا شوهرتان دیگر دوست ندارید؟
  • ظاهرش را دوست ندارید یا رفتارش به دلتان نمی شیند؟
  • آیا سرد شدن شما به خاطر عدم رضایت از رابطه زناشویی است؟
  • آیا از ابتدا او را دوست نداشتید و ازدواج شما بدون عشق بوده است؟
  • آیا اوایل ازدواج عاشق او بودید، اما اکنون هیچ حسی به او ندارید؟
  • آیا رفتار خاصی (مانند خیانت) از سوی او سر زده است و شما نمیتوانید او را ببخشید و مثل سابق دوستش داشته باشید؟
  • یا اینکه آیا به خاطر اینکه به فرد دیگری علاقه مند شده اید، دیگر او را دوست ندارید؟

باتوجه به اینکه دلیل بی علاقگی شما نسبت به او چه باشد ، مسلما راهکار این مشکل و تصمیم گیری برای ادامه یا جدایی متفاوت خواهد بود. اگر شما بدون علاقه ازدواج کرده اید، هیچگاه هیچ حسی نسبت به همسرتان نداشته اید و به طور کلی باوجود تلاش زیادی که برای زندگیتان کرده اید او برای شما هرگز دوست داشتنی نبوده است، شاید بتوان در شرایطی گزینه طلاق را بررسی کرد. چرا که هم شما لیاقت دارید با عشق زندگی کنید و هم طرف مقابل لیاقت دارد با کسی زندگی کند که دوستش داشته باشد. اما در اکثر موارد بی علاقه شدن نسبت به همسر دلایلی دارد که قابل برطرف کردن است و با کمی تلاش و کسب مهارت، میتوان عشق را مجددا به رابطه و ازدواج برگرداند.  بگذارید موضوع را با یک مثال بررسی کنیم،

آیا تابحال اتفاق افتاده از خواب بیدار شده باشید و احساس کنید از جهان هستی و هرچه در آن است خسته شده‌اید و می‌خواهید همه چیز را رها کنید؟ مطمئنا چنین اتفاقی برای شما افتاده است زیرا همه ما، صرف‌نظر از اینکه چقدر وانمود کنیم زندگی‌مان خوب است، گاهی چنین حسی پیدا می‌کنیم. هیچ زن یا مرد ایده‌آلی وجود ندارد که تاکنون این حس را تجربه نکرده باشد، مخصوصا اگر موضوع عشق به همسر مطرح باشد.

 حتی بهترین روابط نیز بسیار پیچیده بوده و پستی و بلندی‌هایی دارند. اما تشخیص اینکه شما و همسرتان به اندازه‌ی قبل در عشقتان محکم و ثابت قدم نیستید، لحظه‌ی مهمی خواهد بود. با این حال، زمانی که متوجه شدید شما و همسرتان دیگر عاشق یکدیگر نیستید، کارهایی هست که می‌تواند در ایجاد ثبات قدم و حرکت به جلو به شما کمک کند.

چطور میتوانید شوهرتان را بیشتر دوست داشته باشید ؟

 زمانی که احساس کردید شوهرتان را دیگر دوست ندارید، مراحل زیر را در پیش بگیرید:

زود نتیجه‌گیری نکنید

فکر می‌کنید شما و همسرتان دیگر همدیگر را دوست ندارید. اولین کاری که باید انجام دهید این است که عصبانی و نگران نشوید. در زندگی تمام زوجین گاهی پیش می‌آید که عشق و علاقه بین آنها کاهش یابد. قبل از نگرانی و اضطراب، قدر ریلکس باشید.

توجه داشته باشید کاهش هیجان رابطه طبیعی است

دقت داشته باشید که جذابیت و عشق یکسان نیستند. شما فکر می‌کنید عشق و علاقه در شما از بین رفته است، اما ممکن است عشق را با شور و شوق اشتباه گرفته باشید. عشق به مرور زمان افزایش می‌یابد. ممکن است هنوز هم همسرتان را دوست داشته باشید اما آن درخششی که زمانی وجود داشت، دیگر وجود نداشته باشد.

متفکر باشید

سعی کنید به گذشته، به زمانی که احساس عشقتان شروع به کاهش کرد و علت این کاهش، فکر کنید. اگر توانستید بفهمید که چرا و چگونه به این‌جا رسیدید، خواهید توانست مشکل را حل کرده و از وقوع مجدد آن در آینده پیشگیری کنید.

صداقت داشته باشید

صداقت با همسر از اهمیت بسیاری برخوردار است، هرچند ممکن است کمی مشکل باشد. صادقانه و شفاف در مورد اینکه دوست دارید رابطه‌تان در چه جهتی پیش رود با او صحبت کنید. گاهی اوقات می‌خواهید در مورد احساستان با همسرتان صحبت کنید. با این حال، باید قبل از صحبت با همسرتان، برایتان کاملا آشکار باشد که چگونه می‌خواهید از عهده این کار برآیید.

اگر هدف برایتان واضح باشد، مکالمه‌ی مفیدتر و موثرتری در مورد راه‌حل‌های موجود با همسرتان خواهید داشت.

مهربان باشید

این مورد کاملا واضح است اما اگر متوجه شدید شما و همسرتان دیگر به هم علاقه ندارید (مخصوصا اگر اوضاع ناراحت کننده یا بی ثبات نبود)، یکی از مهم‌ترین کارهایی که باید انجام دهید این است که محتاطانه و با دقت عمل کنید. به یاد داشته باشید که دوست‌داشتنی‌ترین و خوشحال‌کننده‌ترین چیز برای هردو شما این است که فرصت دوست داشته شدن و شاد بودن داشته باشید.

تغییر ایجاد کنید

اگر تشخیص دادید که شما و همسرتان دیگر به هم علاقه ندارید، اما خواستید تلاش کنید آن احساس عشق دوباره به زندکی‌تان برگردد، کارهایی هست که می‌توانید انجام دهید. کارهای کوچکی همچون تلاش بیشتر برای نشان دادنِ قدردانی خود نسبت به همسر، اختصاص دادن زمان برای شناخت بهتر او، یک شب رفتن به گردش در هفته و صمیمیت بیشتر می‌تواند تغییر بزرگی در رابطه‌تان ایجاد کند.

دست از مقایسه زندگیتان با زندگی دیگران بردارید

همسرتان را با همسر دیگران مقایسه نکنید. در اینجا بدترین کاری که ممکن است انجام دهید آمده است:

دوستتان: “همسر من به تازگی یک ماشین جدید برایم خریده است!”

شما: “اوه، بله، همسر من اخیرا یک مخلوط کن برایم خریده است! شوهر تو فوق‌العاده است.”

در اینجا شما چه کار کرده‌اید: باعث شدید دوستتان احساس کند فوق‌العاده است و با تمرکز خودتان بر روی ویژگی‌های ناامید کننده‌ی همسرتان، ازدواجتان را تخریب کردید.

به جای این کار، می‌توانستید با بیان جمله‌ی “این فوق‌العاده است!” احساس فوق‌العاده بودن را به دوستتان القا کنید اما نقطه مقابل آن در همسرتان را بیان نکنید. این انتقادات کوچک در ذهنتان جمع شده و در نهایت باعث می‌شود احساس کنید هیچ علاقه‌ای نسبت به مرد زندگیتان ندارید.

همسرتان را با گذشته خودش مقایسه نکنید

دست از تفکر درباره اینکه همسرتان در گذشته چگونه رفتار می‌کرد، بردارید. این را بدانید که خودتان نیز متفاوت با گذشته عمل می‌کنید. همه عمدا در ابتدای شروع رابطه رفتار و برخورد بهتری ندارند.

منظور این است که در اوایل رابطه همه تلاش زیادی میکنند نظر طرف مقابلشان جلب کنند و برای اینکار انرژی زیادی میگذارند اما بعد از رسیدن به مرحله صمیمیت و گذشتن چند سال از زندگی مشترک، احساس اطمینان خاطر از بودن همسر و پذیرفته شدن توسط او باعث میشود این تلاش برای جلب نظر او کاهش یابد.

بنابراین، هم شما و هم همسرتان در گذشته، چه به‌طور ناخودآگاه و چه با قصد و هدف، بهتر رفتار می‌کردید، و اکنون هردو آزرده شده‌اید و احساس می‌کنید چیزی تغییر کرده و طرف مقابل می‌خواهد شما را آزرده و عصبانی کند. بنابراین، بر آنچه همسرتان “عادت داشته انجام دهد” تمرکز نکنید. با این‌کار به نتیجه‌ای نخواهید رسید.

برای عاشقانه تر شدن زندگیتان برنامه ریزی کنید

تا جایی که می‌توانید کارهای خوشایند و مطلوب انجام دهید، مخصوصا اگر تمایلی به انجام این کارها ندارید زیرا این‌ها خارج از منطقه راحتی شما قرار دارند. بنابراین، رابطه جنسی بیشتر داشته و بیشتر صحبت کنید. خلاقانه فکر کنید. برای همسرتان کیکی پخته و بلیط‌های مسابقه فوتبال را داخل آن قرار دهید. درست متوجه شدید. اگر شما کارهای مطلوب و خوشایند بیشتری انجام دهید، همسرتان شادتر می‌شود زیرا شما متعهدتر ومقتدرتر به نظر می‌رسید و در نتیجه همه پیروز می‌شوند. و آن‌وقت شما همسرتان را بیشتر دوست خواهید داشت، زیرا عملکرد او نیز بهتر می‌شود.

با شوهرتان بیشتر وقت بگذرانید

بدون بچه‌ها، وقتتان را با هم گذرانده و کارهای جدید انجام دهید. شما می‌گویید همسرتان مزخرف است اما امکان دارد همسرتان فقط وقتی شما به عادات وحشتناک قدیمی برگردید می‌گوید شما مزخرف هستید. شاید هنوز هم چیزهای جدیدی وجود داشته باشند که بتوانید در کنار همسرتان از آنها لذت ببرید. بدون وجود بچه‌ها، کمی تلاش کنید. و وقتی کنار همسرتان هستید مانند دوران نامزدی رفتار کنید. جای تعجب است اگر این موارد کمک نکند که همسرتان نیز به بهترین نحو ممکن عمل کند.

درمورد احساساتتان با شوهرتان صحبت کنید

اگر زمانی که مشغول آشپزی، یا تعویض پوشک بچه، یا انجام دیگر کارهای بچه هستید، شوهرتان دارد نیمه دوم فوتبال را می‌بیند، جملات منفی و پرخاشگرانه همچون “بد نگذره!” را بیان نکنید. در عوض بگویید “از اینکه بیشتر به من کمک نمی‌کنی، ناراحتم.”

آنچه باعث میشود بیشتر دوستش بدارید از او بخواهید

با لبخندی به همسرتان بگویید “می‌شود لطفا بیایی اینجا و به دخترمان کمک کنی کاردستی‌اش را تمام کند تا من شام را آماده کنم.” اگر پاسخ همسرتان منفی بود، به مرحله قبل برگشته و یک جمله دیگر که با من شروع شود بگویید، مثلا “از این‌که به من کمک نمی‌کنی خسته شده‌ام.”

برای برقراری رابطه زناشویی می‌توانید بگویید “می‌توانیم امشب رابطه جنسی داشته باشیم؟ من تو را دوست دارم و دلم برایت تنگ شده است.” خوش برخورد باشید. این نکته مهمی است. ممکن است در اکثر موارد همسرتان هیچ نظری در مورد اینکه چه چیزی برای شما مهم است نداشته باشد، زیرا شما مستقیم با او صحبت نکرده و احساستان را بیان نمی‌کنید. اجازه دهید او تردید کند و ببینید آیا اگر دقیقا بداند چه می‌خواهید و چرا آن را می‌خواهید، پاسخگوی نیازهای شما خواهد بود.

اگر این موارد را امتحان کنید، احتمالا پس از گذشت مدتی حداقل کمی بیشتر همسرتان را دوست خواهید داشت.

از متخصص و مشاور کمک بگیرید

چه برای اتمام رابطه و چه برای تلاش به منظور بهبود آن، درخواست کمک از یک متخصص نباید باعث خجالت و شرمندگی شما شود. اگر شخصی را دوست دارید، همیشه او را دوست خواهید داشت. ممکن است این عشق تغییر کند، در زیر درد و رنج‌ها و ناامیدی‌ها مدفون شود، اما با استفاده از راهنمایی و روش‌های مناسب، مجددا نمایان خواهد شد. ممکن است فقط به کمی کمک نیاز داشته باشید.

در یک کلام
اگر حس میکنید شوهرتان را دوست ندارید، الزاما به این معنی نیست که باید راه جدایی را در پیش بگیرید. خوب فکر کنید و بررسی کنید دلیل این حس منفی و بی علاقگی به او چیست و برای حل این مشکل چکار میتوانید بکنید. سریع نتیجه گیری نکنید و توجه داشته باشید کاهش هیجان نسبت به اوایل رابطه طبیعی است. برای اینکه بتوانید بیشتر او را دوست داشته باشید و عاشقش شوید، رفتاری که عشق ر در رابطه تان افزایش میدهد بشناسید و بر آن ها تاکید کنید. با صداقت با همسرتان رفتار کنید و حتی اگر در خال حاضر حس مثبتی نسبت او ندارید، محبت کنید تا بیشتر محبت ببینید. نگذارید زندگیتان به روزمرگی دچار شود و تغییر و هیجان ایجاد کنید. دست از مقایسه زندگیتان با زندگی دیگران بردارید و همسرتان را نیز با گذشته خودش مقایسه نکنید.برای عاشقانه تر شدن زندگیتان برنامه ریزی کنید، با شوهرتان بیشتر وقت بگذرانید، درمورد احساساتتان با او صحبت کنید وآنچه باعث میشود بیشتر دوستش بدارید را از او مستقیما بخواهید. اگر با وجود انجام همه این راهکارها نتوانستید شوهرتان را دوست داشته باشید، بهتر است از یک متخصص و مشاور برای بهبود رابطه زناشویی کمک بگیرید.

 

اشتراک گذاری مقاله

Share on facebook
فیسبوک
Share on telegram
تلگرام
Share on twitter
توییتر
Share on whatsapp
واتساپ

در کدام زمینه می‌تونیم کمکتون کنیم؟

رزرو نوبت مشاوره

مشاوره روانشناسی برای

ایرانیان خارج از کشور

ما را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید

عضویت در خبرنامه

پرسش و پاسخ کوتاه

برای پرسش و پاسخ کوتاه سوال خود را از طریق فرم زیر مطرح کنید. پاسخ، زیر این مقاله در سایت منتشر می شود و به ایمیلتان هم ارسال خواهد شد. برای گرفتن نوبت و مشاهده شرایط مشاوره و گفتگوی آنلاین یا تلفنی با مشاورین روانشناس رادیو عشق اینجا کلیک کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

  • سلام من 6 ماه عروسی کردم و6 ماه نامزد بودیم اولاش خیلی دعوامون میشد خیلی نسبت به همه چیز بدبین بود حتی اگه تو ماشین نگاه بیرون میکردم وقتی میرفتیم تفریح دعوامون میشد میگفت تو چشات میچرخه من خواسم بزنمش بهم چون من تو زمان مجردی ادم ازادی بودم ولی همیشه حد خودم میدونستم و همه بهم اعتماد داشتن از اینکه کاری نمیکردم اون بهم شک داشت خیلی ناراحت بودم خیلی با خانواده ها حرف زدم که بزنمش بهم ولی چون برا مراسم نامزدیمون جشن سنگین گرفته بودیم خانواده ها نمیذاشتن میگفتن ابرومون میره وتمام تلاش منم بی نتیجه موند
    مجبور شدم عروسی کنم حالا اگه بخوام بدبینش فاکتور بگیرم هیچ عیب دیگه نداره همه چیز برام فراهم میکنه ولی بدون خودش حق ندارم ابم بخورم اینا باعث شد به مروز زمان نتونم از ته دلم دوسش داشته باشم الانم دیگه خانواده ها میگن باید بسازی ولی هیچ وقت اون حسی باید باشه بینمون نبوده پسر خوبی دلم براش میسوزه دلم میخواد دوسش داشته باشم ولی یک چیزی یک حسی مانع میشه

  • سلام من تقریبا یک ساله ک تو ی رابطه صمیمی هستم
    تو این یکسال چند بار شده ک ب همسرم خیانت کردم
    و علتشم این بود ک با طرف مقابلم نمیتونستم نیاز اای جنسیمو برطرف کنم
    اونم برای انتقام رفته به من خیانت کرده
    الان تقریبا یک ساله ک ما فقط باهم دعوا میکنیم
    ولی وقتاییم میشه ک تو ذهنم میگم واقعا دوسش دارم
    ولی خیلی وقتا ک فکر میکنم واقعیتش نمیتونم اونو فردی
    ک تو آینده کنار من خواهد بود و باهم ی زندگی خوب خواهیم ساخت رو ببینم
    واقعیتش تو این رابطه خیلی اذیت شدیم هردومونم
    و بیشتر این رابطمون بخاطر اجبار طرف مقابلم تموم نشده
    من همیشه خواستار جداییمون بودم ولی وقتی ک این حرفو بهش میگم حالش خیلی بد میشه
    منم بخاطر وضعیت روحیش عذاب وجدانم اجازه نمیده ولش کنم
    الانم موندم چیکار کنم
    خواهش میکنم کمکم کنین

  • سلام وقت بخیر من ۱۹سالمه و ۴ ماه هست که عقد کردم و با گذشت این زمان نه تنها به شوهرم علاقه مند نشدم بلکه روز به روز حسم نسبت به اون داره بدتر میشه دیگه دوست ندارم ببینمش یا اینکه بغلم کنه و ببوسدم و تمام تلاش را میکنم تا باهم بیرون نرویم یا باهم تنها نشویم (این درحالیه که اون واقعا پسر خوبی هستش ولی من دوستش ندارم)میشه کمکم کنید 😔مدتی هست که دارم به طلاق فکر میکنم ولی جرات گفتنش رو به خانواده ام ندارم و بدتر از اون اینکه همسرم فکر میکنه من دوستش دارم….

    • سلام دوست گرامی
      به سن ایشان اشاره نکردید.
      ازدواج شما اجباری بوده است؟ آیا تابحال پیش از عقد و تا بعد از آن به زوج درمانگر مراجعه کردید؟
      علت این دوست نداشتن باید مشخص شود. اگر در گذشته کسی را دوست داشتید و حالا اجباری ازدواج کردید، یعنی پرونده شخص گذشته همچنان بسته نشده است.
      اما اگر علت دیگری وجود دارد حتما به یک زوج درمانگر مراجعه کنید.

  • سلام
    مدت یکسال است که رابطه من با همسرم سرد و بی روح شده و هیچ ارتباطی باهم نداریم و همسرم کلا حرف طلاق و جدایی میزنه
    منم که کلا دوستش دارم و هم زندگیم را دوست دارم
    چه راهکاری را پیشنهاد می‌دهید؟

    • سلام دوست گرامی
      اطلاعات کلی و مبهمی دادیدف سن خودتان و همسرتان، شیوه آشنایی و ازدواج؟ آیا فرزند دارید؟
      علاوه بر اینها، ابتدا باید مشخص شود دلیل این سردی چیست؟ آیا همسرتان شکایت یا انتظار خاصی داشتند که برطرف یا برآورده نشده است؟
      هیچ زندگی یکباره سرد نمی‌شود، بلکه باید علت ریشه‌ای این اختلاف‌ها روشن شود.
      پیشنهاد ما به شما این است که حتما به زوج‌درمانگر مراجعه کنید تا بتوانید علت واقعی این سردی را بشناسید و در صورتی که امکان برطرف کردن مسائل و مشکلات وجود داشته باشد، برای رفع آنها مهارت‌هایی را آموزش ببینید.

  • سلام وقت بخیر
    من ۲۲ سالمه و با ی پسری در ارتباط هستم که قصدمون ازدواجه و واقعا هم ایشون من رو دوس دارن و همه جوره ثابت کردن .و مدام در حال انجام دادن هرکاریه ک منو خوشحال کنه
    منتها الان چن وقته ک نمیدونم خوشی زده زیر دلم یا کلا خسته شدم .سر ی دعوای کوچیک با وجود اینکه مدام داره از دلم در میاره دیگ دلم صاف نیس باهاش .ینی نمیتونم با خودم کنار بیام ک باهاش خوب برخورد کنم.میدونم هم دوسش دارم فقط حوصلشو دیگ ندارم .من چ کار کنم الان؟؟ اگه میشه راهنماییم کنین

    • سلام دوست گرامی
      اطلاعاتی که ارائه دادید کافی نیست و باید رابطه بررسی شود. قصد ازدواج داشتن با فراهم کردن مقدمات ازدواج متفاوت است. باید مجددا انتظارات خود را از طرف مقابل بررسی کنید،ببنید از چه زمانی احساسات شما تغییر کرده است؟ شرایط طرف مقابل تغییر خاصی داشته ؟ و می توانید از همیار عشق وقت مشاوره تلفتی یا آنلاین دریافت کنید.

  • سلام.یک سوال داشتم،ممنون میشم به سوالم پاسخ بدین.من نزدیک چهار ساله که عقدم.از سال دوم فهمیدم همسرم درباره چیزهای کوچیک و بزرگ بهم دروغ گفته.همش بهم قول میداد ک دیگه دروغ نمیگه اما دقیقا بعد از یه مدتی دروغ بعدیش رو میشه.مثلا دروغی مثل بالا کشیدن پول دوستش! ک من بعد از شیش ماه از جایی دیگه دروغشو فهمیدم.هر بار که یکی از دروغاش رو میشه من ضربه روحی سختی میخورم.الان بعد از تحمل این همه سختی احساس میکنم دیگه حسی بهش ندارم.چون تو این چهار سال صدبار قول داده و زده زیرش. نظر شما چیه ؟

    • سلام دوست گرامی
      اول باید مشخص کنیم علت این پنهان کاری و دروغ چه بوده است؟ آیا این یک رفتار ریشه دار است؟ موضوع این دروغ ها چه بوده است؟ قطعا پنهان کاری همسر شما باعث آسیب های متعددی شده است اما بهتر است برای تصمیم گیری درست در این مورد با مشاوران همیار عشق وقت مشاوره تلفنی و یا آنلاین داشته باشید.

  • من سه سال از ازدواجم میگذره و هنوز باکره ام چون هیچ حسی به همسرم ندارم و از اولم نداشتم. اونم یه جورایی تو هرکاری حتی رابطه دست پا چلفتی هست و هیچ کاری جز خوردن خوابیدن و نظافت دست پا چلفتی یا فروش ساده بلد نیست. بنابراین درآمدشم خیلی کمه. مشکلات روانی زیادی هم داره با اینکه تو خانواده ی آروم بزرگ شده. مثلا موقع در بستن هزار بار درو چک میکنه با کف دستش به لولاهاش دست میزنه. کارای عجیب غریب میکنه. هربار که بهش میگم میگه باشه خودمو درست میکنم ولی سه سال گذشته و خودشو درست نکرده. حاضر شدنش برای رفتن به سرکار دو ساعت طول میکشه انقدر شله، کارشم همیشه من براش پیدا کردم. همیشه آسونترین کارو انتخاب کرده و کارای با درآمد بالا رو نرفته. اصلا مشکلاتشو قبول نمیکنه و غرور کاذب داره و زبونشم همیشه درازه و خیلی قده. برای همه کاراشم دلیل میاره. مثلا میگه تو خوبی که برقو روشن گذاشتی رفتی بیرون؟ فقط سه سال کاراشو دیدم زجر کشیدمو گریه کردمو تحمل کردم. قبل از من هم با یک خانم دیگه که بیوه بوده ازدواج کرده بوده و سر این مشکلاتش خانمش با یه آقایی فرار کرده بوده و بعدش طلاق گرفتن. از همه نظر مشکل داره این آقا. اما من خیلی انسان دلرحمی هستم. مهریه که نمیگیرم هیچ، دارم فقط تحملش میکنم. حتی حق طلاق گرفتم از همون اول ولی دلم نمیاد ازش جدا شم که ناراحت شه. واقعا نمیدونم چی کار کنم. وضع مالیمونم از اول افتضاح بود. حتی وسایل خونه هم نداشتیم و بدون وسایل زندگی کردیم و هنوزم نتونستیم بخریم جز چند چیز. نمیدونم طلاق بگیرم با همچین ویژگیهایی که داره چطور میخواد زندگیشو ادامه بده. حتی بهش میگم برو دوست دختر پیدا کن با یکی دیگه ازدواج کن حتی بیارش خونه. همش میخوام کاری کنم که ازم دور شه اما نمیشه. میگه دوبار ازدواج کردم چه خیری دیدم که سومیشو بگیرم. واقعا خیلی اذیتم. زندگی کنم باهاش یه جور اذیتم. جدا بشم هم یه جور دیگه اذیت میشم از عذاب وجدان. چون قبل از ازدواج بهم گفت رو قرآن دست بزار که هیچوقت از هم جدا نشیم و من دست گذاشتم. چون توی هر دوبار ازدواجش بدون خانواده اش اقدام کرد. و میگه روی دیدن خانوادشو بعد از جدایی دوم نداره. مجلس عروسیو من گرفتم بدون اینکه تو هیچ یک از مراحل خرید لباس عروس و سالن و … باشه یا حتی پولشو داشته باشه که بده. خونه رو من خریدم بدون حضور و بدون پول اون. البته قسطی. چون کلا هیچ پولی نداشت. من اصلا وجود این آدمو حس نکردم. عروسی ای که از بچگی آرزوشو داشتم خیلی خلوت و با ناراحتی و با هزار مشکل و دشمن شاد شدن گذشت. من در زمان مجردی خیلی بدبخت بودم که با همچین آدمی ازدواج کردم از روی حس حقارت شدیدی که داشتم. سنمم زیاده. نمیدونم قید بچه دار شدنو بزنم با این شخص که اصلا نمیتونه پدر خوبی باشه و حتی خیلی بی احساس هست. یا به خاطر بچه طلاق بگیرم با یه کسی که پدر لایقی بشه ازدواج کنم. یا کلا با شرایطی که دارم بچه دار شدن برای شخص من صلاح نیست؟ نمیدونم کلا به خودم عذاب بدم و تا آخر عمرم تحملش کنم یا به اون عذاب بدم و ازش جدا شم. اینم بگم یه مادر پدری داشتم که ثانیه به ثانیه به همه کارام گیر میدادن و میزدن تو سرم. داداشا و خواهرامم همینطور. سر همین گفتم با کسی ازدواج کنم که پایینتر از من باشه بهم گیر نده چون واقعا از اذیت شدن خسته شده بودم. اما پایین بودن مانع گیر ندادن کسی نمیشه. عصبی که بشه اصلا آبرو نمیشناسه. جلو در و همسایه کلی چرت و پرت و تهمت و … میزنه و وسایلارو داغون میکنه یا میشکنه و به همه چی گیر میده. مادرم قبل از عقد نذاشت با هم یه مدت باشیم همو بشناسیم. نشناخته ازدواج کردن همین میشه. مادر من چه خواستگاراییمو رد کرد و چقد عذابم داد تا سنم رسید به 31 سال اما اینو قبول کرد چون فقط تو ظاهرش خوب رفتار میکرد. اگه بخوام از نظر انسانی این مشکلمو حل کنم، باید عذاب کشیدن خودمو تحمل کنم؟ یا اگه باعث عذاب خودم بشم گناهه؟ اون قولی که دادم چی میشه؟ آیا عمل به قول که باعث عذاب کشیدنم بشه درسته یا اشتباهه؟ من سر اینکه خانواده ای داشتم که دست بزن داشتن و همیشه اذیتم میکردن میتونم این شخصو تحمل کنم ولی واقعا آرزوم داشتن همچین شوهری نبود. احساس میکنم این شوهر حق منی که در تمام عمرم زجر کشیدم نبود. حداقل الان باید آسایش میداشتم حتی شده از نظر فکری که ندارم. به خدا خیلی سردرگمم. ممنون میشم راهنماییم کنید. اگر صلاح میدونید که ازش جدا بشم به خاطر اینکه اونم آمادگیشو پیدا کنه سه سال دیگه جدا بشم درسته یا نه؟ نمیخوام خودخواه باشم. درسته حق طلاق دارم اما تا اون راضی نشه نمیخوام طلاق بگیرم وگرنه خودمو نمیتونم ببخشم و دائم با عذاب وجدان باید زندگی کنم. من دوست دارم شوهرم خیلی مهربون باشه ملایم حرف بزنه. خیلی خیلی لاغر هم هست. قدشم کوتاهه اما دو متر زبون داره. قبل از ازدواج به خودم گفتم لاغری مهم نیست مهم اخلاقه. اما اخلاقشم خوب نیست. لحن حرف زدنشم دوست ندارم. درصورتیکه قبلا خواستگارایی داشتم که عاشق لحن حرف زدنشون بودم و جذبشون بودم. اما نمیدونم چی کار کنم به همچین آدمی بتونم جذب بشم وقتی تمایل به این مدل لحن حرف زدن ندارم.

    • سلام دوست گرامی
      همسر شما با علائمی که فرمودید دچار وسواس هستند . راه حل ایشان رجوع به روانشناس بالینی و درمان است. و همچنین برای زندگی خودتان حتما باید با یک زوج درمانگر مشاوره دریافت کنید

  • سلام. من دختری 25 سالمه و حدود دوساله که عقد کردم. از همون اول نامزدی از کارم پشیمون بودم که بیشترین دلیلش ظاهرش بوده تو این دو سال مدت زمان زیادی رو به این که چرا با این مرد ازدواج کردم فکر میکنم و همیشه هم نتیجش پشیمونی و احساس تاسفه اما اینبار ظاهرش درجه اهمیت کمتری داره بلکه آینده نگر نبودنش برای فراهم کردن یک خونه و از قبل آماده نکردن شرایطی برای شروع زندگی علت پشیمونیمه.اطمینان دارم که میتوستم انتخابی داشته باشم که مدام فکر این قبیل مشکلات را نکنم. آدم خوبیه اخلاق خوبی داره ولی نمیتونم از ته قلبم به عنوان شوهرم بپذیرمش. نمیتونم برای درست کردن یک زندگی بهش اعتماد کنم هر حرفی که میزنه حتی وقتی ابراز علاقه میکنه فک میکنم دروغ میگه. از هر یک ماه حداقل 20 روزش رو تو دعوا هستیم. من نمیتونم اونو قبول داشته باشم اونم از دعواها و غرهای من خسته شده. احساس میکنم عمرم و زندگیم تو این دوسال عقد حروم شده. احساس میکنم هیچ وقت عمیقا تو این مدت خوشحال نبودم و فقط ادای خوشحالی رو درآوردم. دوست ندارم زندگی مشترکم جوری باشه که هربار به این فک کنم کاش زمان به عقب برمیگشت و هیچ وقت با این آدم آشنا نمیشدم. اما از اول دوران نامزدیم دارم به این موضوع فک میکنم. و به نظر خودم تشدید شدنش به خاطر طولانی شدن عقده و من حالا فهمیدم دیگه نمیخوامش. دیگه دوسش ندارم. تمایل زیاد دارم به خاطر رنج و عذابی که تو این دوسال سردرگرمی بهم داده و هنوزم داره میده عذابش بدم اذیتش کنم و سرش غر بزنم و همین باعث تشدید شدن همه ی احساسات بد من نسبت به اون و بالعکس شده.

    • سلام دوست عزیز
      ازدواج یک موضوع بسیار جدی برای هر دو طرف ماجراست بنابراین تا زمانی که به اطمینان لازم نرسیده‌اند نباید واردش بشن. شما هم باتوجه به مسائلی که میگید بهتره هرچه زودتر یک تصمیم جدی برای ادامه زندگی‌تون بگیرید و این بلاتکلیفی رو برای خودتون و نامزدتون بیشتر ادامه ندید. پیشنهاد می‌کنم با سیستم مشاوره تلفنی تماس بگیرید.

    • من یه دختر۲۶ساله ام که با پسرعموم که دوبار ازدواج ناموفق داشته یه بچه داره که با زن اولشه، عقد کردم.
      من طبق چیزایی که خودم دیدم پسره پاک و کاری هست.
      این دوتا ازدواجشو تقصییر زناش انداخته که اونا منو نخواستن، عصبی بودن و..
      ولی الان که من یکسال باهاش بودم متوجه شدم هیچ علاقه ای بهش ندارم
      هیچ حرف مشترکی نداریم
      همش بحث و دعوا داریم
      عصبی و افسرده است
      حسوده و به کارم حسادت میکنه
      و الان میخام ازش جداشم
      درسته؟

      • سلام دوست گرامی
        ایشان تجربه 2 ازدواج ناموفق را داشته است و مسئولیت و سهم خودش را در خطاهای گذشته نپذیرفته است. برای همین همسران سابقش را مقصر می‌داند.قطعاً در زندگی سابق همسرتان، مشکلاتی وجود داشته که دوبار به شکست منجر شده است. هیچوقت یک نفر به تنهایی مقصر به هم خوردن یک زندگی مشترک نیست.
        از طرفی چه مدت از جدایی دومش گذشته بود که با شما عقد کرد؟
        چه دلیلی باعث شد خودتان ابتدا به ایشان مایل شوید و با وجود شرایط پیچیده او ازدواج کنید؟
        پیش از هرگونه تصمیم از روی هیجان، برای بررسی بیشتر این رابطه و تصمیم برای ادامه با جدایی، با مشاور زوج درمانگر صحبت کنید.

  • با سلام، اگر لطف کنید و به سوال من پاسخ بدید ممنون میشم
    من شش ماه هست که ازدواج کردم و مشکل من اینه که مدام در حال مقایسه کردن همسرم با خواستگار های قبلم و یا زندگی اطرافیانم هستم و این من و خیلی اذیت میکنه، چطور میتونم از این حالت رها شم ممنون میشم اگه راهنمایی کنید.

    • دوست عزیز
      سلام

      بله، درست می‌گید؛ این موضوع مقایسه کردن بسیار آزاردهندست. اما چطور می‌تونید از دستش خلاص بشید؟ پیشنهاد می‌کنم که قبل از هر چیزی، اول به این سوالات جواب بدید؟
      آیا همیشه اینطور بوده یا الان این شکلی شدید؟ منظور اینه که آیا قبل از ازدواج هم همین کار رو می‌کردید و دائم زندگی خودتون رو با دیگران مقایسه می‌کردید یا نه؟
      اگه جوابتون بله هست، پیشنهاد می‌کنم که با یه روان‌شناس در ارتباط باشید تا بتونه با بررسی‌های بیشتر روی این مساله کار کنه. چون ممکنه این مساله نشونه‌ای از وسواس یا عزت‌نفس پایین باشه؛ ولی برای جواب قطعی، بهتر هست که حتما تحت نظر روان‌شناس، موضوع بررسی بشه.
      ولی اگه نه، فقط همین یه مورده، به این سوالات جواب بدید:
      چرا همسرتون رو انتخاب کردید؟ ایشون چه ویژگی‌هایی مثبتی دارن؟ چه ویژگی‌های منفی‌ای دارن؟ شما کدوم یک از ویژگی‌هاشون رو بیشتر با دیگران مقایسه می‌کنید؟
      می‌خوام لیستی از ویژگی‌های مثبت و منفی ایشون در بیارید و یه جا بنویسید. اینطوری هر موقع خواستید مقایسه‌ای انجام بدید، یادتون می‌افته که ایشون ویژگی‌های خوبی هم دارن که شما به خاطرش باهاشون ازدواج کردید.
      یادتون باشه، هیچ کس هیچ کس و هیچ کس کامل نیست. پس، به جای تکیه روی ویژگی‌های منفیشون، سعی کنید چیزهایی خوبی که دارن رو ببینید و ازشون لذت ببرید.

  • سلام
    من یکساله عقد کردم.همسرم به شدت به خانوادش وابسته است بطوریکه برای تمام کارها اونا نظر میدند و دخالت میکنند.فرقی هم براشون نداره که بهشون مربوط هست یا نه؟
    نمیدونم چیکار کنم
    اصلا ادامه این ارتباط درسته یا نه؟

    • دوست گرامی سلام
      قبل از هرچيز بايد اين را بدانيم كه دوران نامزدى و عقد در حقيقت شمايل كلى از زندگى مشترك آينده و آنچیزی هست که قرار است با آن زندگی کنیم و با تصور اينكه بعد از شروع زندگى و رفتن در یک خانه همه چيز خود به خود درست مى شود و مشکلات دوران عقد و نامزدی پایان می یابد نیست و اصلا نبايد به مشكلات اين دوران بى توجه بود.
      مدیریت مشکلات و عدم تفاهم های رفتاری و اخلاقی را یاد بگیریم و از انها استفاده کنیم.عدم استقلال همسر شما و وورد خانواده ای ایشان به تمامی مسائل زندگی عدم بلوغ فرد و ناتوانى فرد در مدیریت زندگی و ازدواج است. .زن و مردى كه استقلال ندارند نمى توانند مرزهاى زوجى و خانوادگی خود را مشخص كنند و باعث مداخله و دخالت ديگران در حريم خود مى شوند.و اطرافیان حتی با نیت های خیر و خوب باعث ایجاد مشکلات بسیاری در روابط افراد و زوجین می شوند. افراد بايد با كسب استقلال، حريم زوجى خود را مشخص كرده و به كسى اجازه ورود به آن را ندهند و این یک مهارت است که باید افراد یاد بگیرند و در زندگی بکار ببرند. آنچه مهم است اگر شما و همسرتان در سایر مسائل و موارد دارای تفاهم هستید و حتی مشکل شما دخالت خانواده می باشد باید منطقی و با جدیت با ایشان صحبت کنید و از ایشان بخواهید تا قاطعانه از خانواده بخواهند که اجازه استقلال بدهند و در صورت نیاز به راهنمایی وکمک به آنها مراجعه می شود.آنچه مهم است این است که ممکن است خانواده با این نظر در ابتدا مخالفت کرده و بازهم به رفتار خود ادامه بدهند ،اما قاطعیت و مدیریت همسر شما،به مرور باعث کاهش این دخالت ها می شود.
      می توانید برای یادگیری اصول مدیریت رفتاری به مشاوران مراجعه کنید

    • سلام
      من یه دختر ۱۷ساله ام که به دلایل رضایت خانوادم به ازدواج با پسرعموم مجبور شدم بدون داشتن علاقه ای باهاش نامزد کنم،
      من الان ۲ ساله که از دوران نامزدی و عقدم میگذره ولی تو این مدت هرچی تلاش کردم بهش علاقه مند بشم نتونستم،هروقت که بهم نزدیک میشه احساس بدی دارم و بهش پرخاش میکنم…
      هم برای اون ناراحت میشم که عاشق فردی شده که دوسش نداره و فقط به چشم دوست نگاش میکنه و هم دلم برای خودم میسوزه که نمیتونم بهش بگم بهت علاقه ندارم که نکنه دلش بشکنع😕😔گرچه با این رفتار بدم بهش ثابت شده…
      من دوس ندارم با کسی که هیچ علاقه‌ای بهش ندارم زندگی کنم،خیلی هم سعی کردم بهش علاقه نشون بدم ولی خب این کار هم منو آزار میده و هم به اون دروغ میگم..
      الان نسبت به قبلا خیلی تغییر کردم و همه شاهد این تعقیرات بد بودن…نمیدونم چرا یهو افسرده میشم و حتی ۲بارهم دست به گناهی مثل خودکشی زدم…
      دیگه خسته شدم ازین شرایطم یعنی واقعا تحمل ندارم.
      من دوس دارم ادامه تحصیل بدم،دانشگاه برم،یه شغل خوب داشته باشم…
      لطفا بهم یه راهی نشون بدیت که بدون آسیب دیدن به من و اون این رابطه رو تموم کنم.

      • مونای عزیزم سلام
        شرایطت رو درک می کنیم عزیزم. با توجه به توضیحاتی که دادی بهتره حتما با مشاور صحبت کنی مونا جان. شرایط شما نیاز به بررسی با جزئیات دقیق تری داره تا بشه بهتر بهت کمک کرد.

        • خیلی ممنون
          ولی من یه کار اشتباه دیگه کردم …امروز بهش گفتم😔به بدترین شکل واکنش نشون داد…گف چرا ۲ سال منو مسخره خودت کردی

مقالات مرتبط